تبليغاتX
صدای سکوت

عادتم این بود که بعد از بستن صفحه _که در روزنامه کلمه سبز شق القمر بود_ چای داغ را بگیرم دستم و بایستم پشت پنجره ای که مشرف بود به میدان هفت تیر، و تا چای خنک شود، به رفت و آمد آدم ها و ماشین ها که خیلی هم با هم تفاوت نداشتند، نگاه کنم و چای بنوشم.

«چقدر شهر ملتهب است» حرکت آدم ها و ماشین ها، شکل شهر و اتفاقات کوچک و ناپیدایی که لابه لای این حرکت ها رخ می داد، شهر را در نظرم نگران و ملتهب جلوه می داد، حسی درونم می گفت روزهای خوبی در انتظارمان نیست، هرچند صدایی کور و آهسته بود و من مدام به جاهای دورتری سوقش می دادم. یک بار دیگر گفتم: «چقدر شهر ملتهب است» و داشتم نشانه های التهاب را برای بچه ها شرح می دادم که سر و کله عده ای بر سنگفرش مرکزی میدان هفت تیر، درست کنار مترو پیدا شد. تجهیزاتشان را که چند تا میز سفید پلاستیکی و چند لپ تاپ و مقداری بروشور و پوستر بود، پهن کردند و سرگرم چیدن صحنه شدند. هنوز معلوم نبود حکایت چیست تا اینکه بنر بزرگی با عکس احمدی نژاد از درخت آویزان شد و فهمیدیم دوستان از ستاد مردمی حامیان احمدی نژاد آمده اند میانه میدان.

همه بچه ها به چشم بر هم زدنی خبر شدند و در سرکشی از پنجره های طبقه چهارم روزنامه از هم پیشی می گرفتند که خبر رسید باید برای تهیه یک گزارش راهی میدان شویم.

وقتی رسیدیم مردم کم کم داشتند جمع می شدند، این چنین حضور تبلیغاتی در خیابان، در بعداز ظهر یک روز عادی جلب توجه می کرد و مردم را وامی داشت به تجسس. عکاس روزنامه شروع کرد به عکاسی و ما هم گفت و گو با دوستان ستاد مردمی را شروع کردیم که ناگهان شاخک هایشان تیز شد و طبق معمول احساس خطر کردند و خواستند از میانه میدان بیرونمان کنند که ما کارت های خبرنگاری را مثل نشان می تی کمان رو کردیم، _غافل از خوابی که دوستان برای آینده همه مان دیده اند_ و از آنها مجوز تجمع خیابانی خواستیم که بحث آزادی را به میان کشیدند و در جواب سوالهایمان که چرا به ستادهای موسوی و کروبی در روز  روشن حمله می شود اما شما بی مجوز وسط میدان برای دکترتان تبلیغ می کنید؟ سیاست کی بود، کی بود ما نبودیم را در پیش گرفتند. آن روزها روباه صفتانه می خواستند خیلی مهربان باشند و نقش بازی می کردند حرفه ای تر از هزار بازیگر دوره دیده، این بود که شروع کردند به توضیح و تشریح مواضع و اهدافشان و ادای آدم های بالغ سیاسی را درآوردند، می خواستند با چند دلیل ساده مردم را متقاعد کنند که سه کاندیدای دیگر موجوداتی خطرناکند و احمدی نژاد نجات دهنده ابناء بشر.

بی خیال ما شدند و گذاشتند برای گزارشمان ماده خام جمع کنیم، در عوض رفتند سراغ عابران و خواستند بکشانندشان میان گود بحث و جدل و متقاعدسازی. بحث های داغی در گرفته بود، خانمی با حرارت بسیار از احمدی نژاد و سیاست هایش دفاع می کرد، شده بود داعیه دار حق و آزادی و از سیاست های بین المللی دولت نهم دفاع می کرد، یکی از وسط جمع داد زد که ما گرسنه ایم چرا این آقا هی سنگ لبنان و فلسطین را به سینه می زند؟ خانم گفت: «باید بین ما و اسراییل فاصله ای باشد تا اگر خواستند حمله کنند بتوانیم مقاومت کنیم.» آخر سر هم از عبارت «حیاط خلوت ایران» استفاده کرد. پرسشگر بعد من بودم: «خانم جان اگر با این سر و وضع سه ماه پیش توی خیابون قدم می زدی که دوستان گشت ارشاد یک راست می بردنت وزرا که، چرا وقتی درست و حسابی از چیزی اطلاع نداری ازش دفاع می کنی، این آقا همون کسیه که پای خیلی از دخترهای سیزده چهارده ساله رو به بازداشتگاه باز کرد.» که جواب داد: «نه، گشت ارشاد اصلا به آقای احمدی نژاد مربوط نیست، به نیروی انتظامی مربوطه ، خود آقای احمدی نژاد هم گفته مخالفه این طرحه.»

این جواب را بارها و بارها طی جلسات بحث و بررسی خیابانی قبل از انتخابات از دهان طرفداران احمدی نژاد شنیدم و مطمئن شدم اعضای این ستادهای مردمی جایی آموزش می بینند، جایی که نبض جامعه را در دست دارد، جایی که با پرسش های جامعه آشناست و خوب می داند این توده های معترض و ناراضی را چطور می شود با پاسخ های ساده، فریب داد. وقتی در جوابش برای او و چند نفری که دورش جمع شده بودند، توضیح دادم نیروی انتظامی در واقع مجری طرح امنیت اجتماعی است که در شورای عالی انقلاب فرهنگی مصوب و به آن ابلاغ شده و رییس این شورا هم شخص رییس جمهور است، بساط سفسطه را پهن کرد و بحث را به آن جا برد که: «افرادی مثل تو می خواهید بی بند و بار زندگی کنید و طبیعتا اسلام نمی گذارد که شما هرکاری می خواهید بکنید.» این هم جوابی بود که لابد از سوی آمران به آنها آموزش داده شده بود.

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در پنجشنبه 1389/02/23 و ساعت 22:59 |

سردرگمی بدترین درد است، اینکه ندانی چه کنی و اینکه مدام شک داشته باشی راهی که آمدی درست بوده و باید ادامه اش دهی یا نه، باید راه دیگری انتخاب کنی؟ اینکه جایی از زندگی قرار بگیری و نقطه بگذاری ته آخرین جمله ات و بخواهی از سر خط بنویسی. این ها سخت است و سخت تر از همه آن تصمیمی است که باید بی اتلاف وقت بگیری. اینکه در نیمه 27 سالگی ببینی درباره گذشته ات هنوز مطمئن نیستی و همه آنچه درباره خودت باور داشتی یکباره دیگر احمقانه به نظر می رسد. سخت است الان بر خلاف ظاهر آرام و و امیدوارم روز و شب را به این ها فکر می کنم و در جست و جوی پاسخی هستم برای این سوال که باید چه کنم؟ درباره همه چیز باید چه کنم؟ درباره کار و تحصیل و زندگی مشترک، درباره همه چیزهای مهم زندگی.

سخت است فکر کنی در گذشته خیلی کارها را که باید می کردی، نکرده ای و اهمال کرده ای و هی خودت را سرزنش کنی بابت آنها، و مدام نگران باشی که چهل سال دیگر –اگر زنده باشی- همین حس را خواهی داشت یا نه؟ سخت است اینکه این همه به خودت شک کنی، به داشته ها و اندوخته هایت، به طرز فکرت، به آثاری که از خودت باقی گذاشته ای و دچار این توهم شوی که همه آدم هایی که به ویژگی های خوبت اشاره می کنند، از کارهایت، ویژگی هایت و داشته هایت، از خودت تعریف و تمجید می کنند نمی فهمند و دچار اشتباهند. سخت است ندانی این همه کار نکرده و معطل مانده را باید از کجا شروع کنی و حتی ندانی این کارهای معطل مانده را باید بالاخره انجام بدهی یا همه آنها هم تصوراتی اشتباهند؟

همه این ها سخت است و من این روزها در سخت ترین بزنگاه زندگی ام هستم به دنبال روزنه ای برای رهایی

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در پنجشنبه 1389/02/23 و ساعت 6:1 |
خواب بودم، کسی آمد صدایت زد، بیدارت کرد، مبهوت ماندی که این وقت صبح، بی سلام خورشید چه وقت رفتن است، خواب بودم، ریسمان را به گردنت انداختند، خواب بودم، فرسنگ ها دور از تو، توی گوشت چیزی خواندند، خواب بودم، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردی، به خورشید که داشت از دورها می آمد، خواب بودم، چیزی روی سرت کشیدند، خواب بودم، معلق شدی میان زمین و آسمان، خواب بودم، خواب بودم و تن تو داشت توی گرگ و میش صبحی در تهران تاب می خور، خواب بودم، خواب بودم، خواب بودم......
+ نوشته شده توسط سارا امت علی در دوشنبه 1389/02/20 و ساعت 8:17 |

* به وقت خیالبافی، با خودم می گفتم اگر روزی کسی پیدا شود که بتواند زندگی ام را کمی دستکاری کند، می خواهم فرصت تجربه زندگی در دو دوره تاریخی را به من بدهد؛ یکی درک شکوه زندگی در دربار داریوش اول و دیگر تجربه عصر مشروطه. اولی را من باب خواباندن حس کنجکاوی و تجربه شکوه و قدرت سلطنت و دومی را از آن جهت که همیشه فکر می کردم از آن بزنگاه های تاریخ ایران است که هرچند مانند خیلی دیگر از یافته ها و اتفاقات دو قرن اخیر، بی حساب و کتاب بود، اما در نهایت با همه کمبودهایش وقتی در سیر تاریخ به آن نگاه می کنی جامعه را چند پله جلو برد و رشد داد. درک چگونگی این رخداد برایم جذاب بود.

 

* قرار بود خانه و زندگی جمع و جور شود و به سیاق گذشته برگردم به خانه مادر، به علاوه بیکار بودم، از پس اندازم چیزی نمانده بود و در کل اوضاع قمر در عقربی بود. چند ساعتی از آغاز سال 1388 گذشته بود، صدای سوختن کاغذ و توتون سیگار را می شنیدم و با خودم فکر می کردم در این دقیقه های تازه باید سختی سال قبل را فراموش کنم و خود را بسپارم به لحظه های سال تازه، باید با نیرویی تازه زندگی تازه ای را می ساختم، روزهای خوب در راه بود، به تغییر دل بستم و دلشوره سال 1387 را به تازگی 1388 سپردم.

 

*سال، سال بد بود. سال شک، التهاب، شورش، کودتا، مرگ. وسط ماجرا بودم، مگر می توانستم نباشم؟ خواب مرگ دیدم و برخلاف همه خواب هایم تعبیر شد، به چشم دیدم فوران خون را و تجربه کردم لحظه های سخت را که یکی بعد از دیگری می رسید بی آنکه فرصتی باشد برای آنکه نفسی تازه کنیم. گریه می کردم، سیگار می کشیدم، مست می کردم، باز گریه می کردم، شب گردی می رفتم اوین، پیاده خیابان ها را گز می کردم تا وجب، وجبش را حفظ کنم در خاطرم و اشک بود که می ریخت در روزها و ساعت و دقیقه ها و ثانیه هایی که دیگر درد بیکاری و بی پولی نداشتم، درد از دست دادن چیزی بود که انگار از گوشه قلبم کنده شده بود و می دانستم هرگز ترمیم نمی شود و نشد. خودم را در بزنگاهی از تاریخ سرزمینم یافتم، بزنگاهی ناگهانی و بی حساب و کتاب که مرا همراه با جامعه چند پله بالاتر برد وقتی در سکوت، قدم زدم با آنکه گوشه ای از وجودم برای همیشه تکه تکه شده بود. به تغییر دل بسته بودم در آستانه سال بد، تغییری که رقم خورد اما نه در آن سویی که من فکر می کردم، در سویی دیگر که حاصلش هرچند از خیال ما دور بود، اما پرده ها را فروانداخت و سوقمان دا به جانب زنگی زنگ. سال بد سال تحقق آرزویی دست نیافتنی بود، سال تجربه کودتا باشد که شکوه و عظمت سرزمینم را در سالی دیگر، سال هایی دیگر تجربه کنم.

 

*دارد یک سال می شود که تکه ای از وجودم، از قلبم را گم کردم، دارد یک سال از سپری شدن لحظه های استخوان سوز می گذرد و می خواهم هرچه از آن روزها و لحظه ها به یادم مانده بنویسم، فارغ از نشانی روزها، که فراموش کرده ام کدام شماره را بر پیشانی داشتند. سال بد، با همه درد و اندوه جانکاهش باید ثبت شود تا هرگز فراموش نکنم روزهایی را که همراه با جامعه ای که از دل آن برآمدم، چند پله بالا رفتم. ثبت آن از همین روزها شروع می شود.....

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در سه شنبه 1389/02/07 و ساعت 7:2 |

 

تازه این جا که آمدم، فهمیدم که اوضاع زبان انگلیسی ام چقدر خراب است، از هرکه پوشیده باشد از شما پوشیده نیست که آدمی به کنجکاوی (بخوانید فضولی) و پرحرفی من اگر زبان آدم های اطرافش را بلد نباشد چه عذابی می کشد، به همین دلیل هر نوشته ای که به دستم می رسد می خوانم، بلکه چهارتا لغت یادبگیرم که اینطور الکن و گنگ و گیج نباشم. یکی از این نوشته ها متنی درباره شکوفه های گیلاس بود، درخت هایی که این روزها همه برای دیدنشان به واشنگتن می آیند، در مترو گیر آوردمش، اولین نوشته ای است که همه لغت هایش را پیدا کردم و توانستم همه چیزش را بفهمم. شما را هم در این کشف و شهود شریک می کنم.

 

بهار در واشنگتن یعنی هزاران شکوفه که آسمان را صورتی می کنند. یک میلیون نفر برای دیدن شکوفه ها به واشنگتن می آیند، زیر درختان مشهور قدم می زنند، بساط غذا را پهن می کنند و از تماشای شکوفه ها لذت می برند.

درختان شکوفه گیلاس نه تنها بومی واشنگتن نیستند که رسیدنشان به واشنگتن حکایتی دارد.

سه هزار درخت گیلاس؛ که در سال 1912 از سوی ژاپن به امریکا هدیه داده شد، نتیجه همکاری همه شهروندان امریکایی بود که شیفته شکوفه های گیلاس بودند و آرزویشان برای خلق باغی از شکوفه ها در واشنگتن را با یکدیگر سهیم شدند.

علاقه مندان به درختان شکوفه گیلاس نظیر دکتر دیوید فیرچیلد و الیزا سیدمور، نویسنده و ویراستار مجله نشنال جئوگرافیک، از مدتی پیش برای کاشت این درختان با سرمایه ملی وارد عمل شده بودند. سیدمور در سال 1909 نامه ای به هلن هرون تاف، همسر رییس جمهور وقت نوشته و او این چنین پاسخ داده بود: «پیگیر مساله درخت ها هستم اما فکر می کنم شاید بهتر باشد این درخت ها در یک خیابان کاشته شوند.»

به این ترتیب شهردار توکیو وارد ماجرا شد و دو هزار اصله از این درختان به هزینه دکتر جوکیچی تاکامینه، بازرگان ژاپنی ساکن نیویورک به امریکا رسید. متاسفانه این درخت ها در حالی به امریکا رسید که به دلیل ابتلا به نوعی بیماری، چاره ای جز نابود کردن آنها باقی نمانده بود.

در سال 1912 شهردار توکیو سه هزار درخت دیگر را به عنوان هدیه برای خانم تاف فرستاد و دیگر هزینه ها را باز هم دکتر تاکامینه تامین کرد. خانم تاف این هدیه را در دفتر کنت چیندا، سفیر ژاپن در امریکا و در حضور سفیر، همسر سفیر و الیزا سیدمور دریافت کرد. خانم تاف و همسر سفیر ژاپن دو اصله از این درختان را در ضلع شمالی بانک واقع در کرانه دریاچه کوچک باسن کاشتند، جایی که امروز نشانه ای برنزی به یاد آن دو نصب شده است.

اکنون یک صد سال از تحقق آرزوی اهالی واشنگتن می گذرد و جشن صدمین سال درختان شکوفه گیلاس در این شهر که روزی باتلاق بود و به همت جرج واشنگتن رام شد، برگزار می شود. 

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در چهارشنبه 1389/01/18 و ساعت 16:58 |
زمان،

با تو ام

آرام تر،

تنم را می خراشی و می روی

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در دوشنبه 1388/11/26 و ساعت 14:5 |
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز              ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در جمعه 1388/11/02 و ساعت 13:6 |

... باور داشتم که در تاریک ترین زوایای زندگی، منطقی رمزآمیز و توام با مشقت و خوشرویی نهان شده است و در نهایت عدالت پیروز خواهد شد...

... از آن به بعد همیشه در این اندیشه ام که اگر می خواهی واقعا بی هیچ چشمداشتی دوستت بدارند، کافی است که قدری خرده کیک در جیب داشته باشی...

... مردان پخته و اندرزهایشان رویم هیچ اثری ندارند. کلام حکیمانه چنان از لب هایشان فرو می ریزد که برگ از درخت. شاید این ریزش با شکوه باشد اما دیگر شیره حیاتی در رگ و پی آن جاری نیست. حقیقت جوانمرگ می شود. آنچه سالخورده آموخته است، عملا چیزهایی است که به باد نسیان سپرده شده... اکنون که میانه سالی فرومایه روی دوشم سنگینی می کند و آهنگ خرد و وارستگی را در گوشم به ترنم در می آورد، می توانم به وضوح طناب ها را ببینم و به دام نیفتم، می دانم که در تمام موقعیت هایی که به راستی اهمیت داشته بوده ام و هرگز نخواهم بود...

... همه ما می توانیم در نبردهای بسیاری پیروز شویم اما خو گرفتن به این اندیشه که ممکن است مدام در نبردها فاتح شویم بی آنکه جنگ به نفع ما خاتمه یابد، شهامت فراوانی می خواهد. پیکار همچنان ادامه دارد و ما با دست های پر از فتح و پیروزی می میریم اما من اعتفاد دارم و پیوسته خواهم داشت که روزی فرا خواهد رسید که انسان در پیکار بزرگی که از ازل آغاز شده، به پیروزی برسد و روزی دست های بشر در آنجا که من شکست خورده ام، موفق خواهد شد و نقاب تیرگی و هرج و مرج و پوچی را خواهد درید و در پرتو معرفت و عدالت و عشق در چهره حقیقت خواهد نگریست...

... در زندگی ام با لحظات بزرگ سعادت آشنا شده ام و هنوز هم می شوم. مثلا از زمان کودکی همیشه خیارشور را دوست داشته ام، چه روسی باشد، چه لهستانی و چه آنطورکه یهودیان درست می کنند و در فرانسه آن را خیارشور روسی می نامیم. غالبا یک پوند از آن را می خرم و در پرتو آفتاب پیاده روها می نشینم-اگر کرانه اقیانوس باشد چه بهتر اما به هر حال جایش فرق نمی کند- و خیارها را می جوم. این تنها لحظات خوشی و سعادت من است و براستی احساس می کنم که عمرخیام، شاعر بزرگ پارسی دروغ نگفته است و انسان در واقع قهرمان دنیاست و همه چیز بر روی زمین متعلق به اوست. اگر چشم انداز زیبایی پیش رویم باشد، چه بهتر؛ از تماشایش در حال خوردن خیارشور این احساس به من دست می دهد که دارم آن را نیز می بلعم، این راه خوبی برای تصاحب جهان است. اگر هنرمندانه بگویم، هرگز نتوانسته ام چیزی را با رضای قلبم به تملک در آورم یا حتی دندان هایم به آن گیر کند و در این عطش نومیدانه در قبال مطلق، و نسبت به کمال بی خدشه که دیدن زیبایی در من بر می انگیزد، کارگزار فروتن خوردن و عشق ورزیدن شده ام. یک پوند از آن خیارشورهایی که یهودیان درست می کنند به من بدهید آن وقت من دنیا را شایسته زیستن، و سعادت را دست یافتنی خواهم دانست؛ این یعنی از دل و جان دوست داشتن چیزهای ارزشمند و خود را بی پروا و دربست وقف آن کردن...

... تاریخ را میدان مسابقه ای می دانم که در آن هریک از ما پیش از آنکه در مسیر خود به خاک بغلتد باید قدمی در راه تلاش انسان بودن به پیش بردارد. برای امکانات بیولوژیکی، معنوی و مادی آدمی هیچ حد و مرزی را نمی پذیرم. امیدم نیز بیکران است، چنان به نتیجه مبارزه اطمینان دارم که گاه خون نژادهای بشر در رگ هایم به ترنم در می آید و غرش برادرم؛ اقیانوس، گویی از تار و پود وجودم بر می آید و سبکروحی و سرمستی امید و ایمان به پیروزی را چنان عمیق احساس می کنم که گویی در میدان جنگی دیرینه، پوشیده از سپرهای زنگ زده و شمشیرهای شکسته، خود را هنوز هم در آستانه پرواز نخستین می بینم.... از پوچی این تصورات آگاهم، اعتمادم مرا به مرزهای جنون می کشاند اما کاری از دستم بر نمی آید جز آنکه بدانم چطور سرخورده شوم و همین وظیفه ام را دشوارتر می کند... شاید دست های انسان ناگهان کثافت باورنکردنی خود را بنمایاند، اما پیوسته به نظرم می رسد که بی عدالتی از جای دیگری می آید و تا بشر آلت دست آن نشود، قربانی اش نمی شود. در سخت ترین لحظات جنگ، خواب راه هایی را دیده ام که در آن دو طرف دعوا با یکدگر صف متحدی را تشکیل دهند. خودپسندی ام باعث می شود با با جنگ های برادرکشی سر ناسازگاری داشته باشم و نتوانم درک کنم کوتاه کردن دست کسانی که در سرنوشتم سهیم اند، چگونه پیروزی خوانده می شود و نیز نمی توانم یکسره حیوانی سیاسی باشم چرا که پیوسته خود را در دشمنانم بازشناخته ام، این دیگر بی ثباتی مفرط است....

(میعاد در سپیده دم، فصل 10. رومن گاری. ترجمه: مهدی غبرایی. انتشارات نیما. اصفهان 1365)

 

پ.ن: ممکن است پیش خودتان بگویید «این بنده خدای بیکار بدجور گیرداده به رومن گاری» در واقع درست است، حالا هم دارم ریشه های آسمان را می خوانم که خیلی طولانی تر از میعاد در سپیده دم است و اتفاقا حتما بخش هایی از آن را که دوست دارم این جا می نویسم، برای خودم مثل این پست که برای خودم نوشته ام. همیشه نکته های جالب کتاب هایی را که خوانده ام همانجا در کتاب علامت گذاشته ام اما تنبلی هیچ وقت نگذاشته باز سری به کتاب های خوانده شده بزنم و نکته های دوست داشتنی شان را مرور کنم، اما این جا دم دست است و تنبلی هرقدر پر زور باشد، جنگ با آن برای رسیدن به یک پست آذرماهی چندان خونین نخواهد بود.

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در پنجشنبه 1388/09/26 و ساعت 12:39 |

......شر جنون نهفته در زنای با محارم در نظرم بسیار تکان دهنده است اما شر آن هزاران بار از تحقیقات هسته ای دانشمندان نابغه ما کمتر است که در مسموم کردن ژن های جنین انسان وظیفه سفلیس را برعهده گرفته اند. هیچ گاه کسی نخواهد توانست متقاعدم کند که رفتار جنسی، معیار نهایی خیر و شر است. قیافه مشئوم یکی از ابلیسی ترین پدران بمب هیدروژنی در حالی که به طرفداری از انفجار هسته ای بهتر و بیشتر جار و جنجال راه انداخته است، در نظرم بی نهایت تهوع آورتر و نفرت انگیزتر از عقیده نامطبوع پسری است که با مادرش رابطه جنسی دارد. در قیاس با انحرافات فکری، علمی و سیاسی قرن حاضر، کلیه انحرافات جنسی در نظرم یکسره بی اهمیت جلوه می کنند، چون از هرچه بگذریم، آنان تنها تختخواب را به لرزه در می آورند، نه جهان را. فاحشه تیره روزی که به اکراه تسلیم مشتری ها می شود، در قیاس با دانشمندان بزرگ ما که پیوسته مایلند اشتهای سیری ناپذیر دولتمردان را ارضا کنند و در فراهم آوردن سموم ژنتیکی و وحشت اتمی به یاری شان بشتابند، به صورت روح معصومی جلوه گر می شود که تنها به خاطر نان روزانه، تن به پستی می دهد. در مقایسه با انحراف فکری و روحی و آرمان هایی که این خائنان به نژاد بشر خود را وقف نابودی آن کرده اند، تمام جنون های جنسی رقت انگیز ما، اعم از پست و غیر پست تمامی معصومیت فرشته وار لبخند کودکان را به آن سه عضله حلقوی سفلای ما می بخشند......

(میعاد در سپیده دم، فصل 10. رومن گاری. ترجمه: مهدی غبرایی. انتشارات نیما. اصفهان 1365)

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در دوشنبه 1388/09/09 و ساعت 9:39 |
در آغوش می گیرمش

می فشارمش

که رخش صدرنگ است و

موی بر دامن افشانده هزار، هزار

                                          جنگل

+ نوشته شده توسط سارا امت علی در یکشنبه 1388/08/24 و ساعت 15:27 |