تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
رومن گاری، دوستت دارم
بیکاری و بی حوصلگی همیشه هم بد نیست، مثل این روزها که بیشتر از قبل می خوانم. رومن گاری را کشف کرده ام، امیدی که در پس واژگانش نهفته است به زیستن امیدوارم می کند.

"زندگی در پیش رو" محشر بود، "پرندگان می روند در پرو می میرند" خوب بود، "مردی با کبوتر" را خیلی دوست نداشتم اما میان کارهایش "تربیت اروپایی" چیز دیگری است، آنقدر دوستش دارم که می ترسم تمام شود.

 شخصیت دوبرانسکی، مبارزی که در جنگل ها ماوا گرفته و معلم یانک، قهرمان داستان، است امید را تزریق می کند، امیدی که فکر می کنم این روزها کیمیای سعادت است.

"حقیقت این است که لحظات دشواری در تاریخ هست، مثل همین روزها که ما از سر می گذرانیم. در این لحظات انسان باید هرچه را برایش مقدس و زیباست، هرچه را که به خاطرش می جنگد، مثل امید، عشق، ایمان و آزادی، در گوشه ای پنهان کند و اینگونه است که هنر پناهگاهی می شود برای هرآنچه جایی برای پناه گرفتن ندارد."

گفت و گوهای دوبرانسکی با یانک را خیلی دوست دارم، آنجا که همراه با هم در سیاهی جنگل قدم می زنند، جنگلی که تنها ماوای آنها به شمار می آید:

یانک: راستی فکر می کنی در جاهای دیگر دنیا مردم از حال و روز ماخبر دارند؟ اصلا کسی به ما فکر می کند؟

دوبرانسکی: شک ندارم.

-خود آلمانی ها چطور؟ چرا این بلاها را سر ما می آورند؟

-برای اینکه آنها اعتقادشان به انسان را از دست داده اند، به خاطر این که کارها را از روی ناامیدی می کنند، یاس و ناامیدی، قدیمی ترین و بدترین دشمن انسان است.

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 10:46 توسط سارا امت علی |
خلاقیت
سبز علوی، سبز اموی

بابا خلاق، سلسله جبال نوآوری، آفرین تو خوبی، تو بلدی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 5:3 توسط سارا امت علی |
چقدر خوب است

چقدر خوب است آدم ساعت هفت صبح جمعه، بدون زنگ ساعت و بدون اینکه مجبور باشد و خوابش بیاید، از خواب بیدار شود و ببیند هوا ابری است و دست و صورتش را بشوید و لنزهایش را بگذارد توی چشم هایش و لباس گرم بپوشد و راه بیفتد به سمت توچال و راست برود بالا و به هیچ چیز فکر نکند و بی خیال کفش تازه اش که پایش را می زند و بی خیال صدای ناخوشایند موسیقی خالتور آدم های خودخواهی که رسالت گه زدن به یک روز خوب را بر عهده گرفته اند، تند تند راه برود و هرجا نفسش گرفت بایستد و به صدای قلبش گوش کند و بعد که ضربان قلبش آمد سرجایش، دوباره راه را بگیرد و برود بالا و بالاتر و اصلا تشنگی اش را تحویل نگیرد و فقط هوای تازه را فرو بدهد توی ریه هایش و بوی خاک باران خورده را تا اعماق تنش بالا بکشد و باز بی خیال آدم هایی که صف بوفه را به تخمشان نمی گیرند و از آن دورها دستور املت و نیمرو می دهند، منتظر نوبتش بماند و خنده اش بگیرد از پرسه زدن مگس ها روی خرماهای سیاه توی کاسه های کوچک یک بار مصرف و دنبال یک برگ کوچک نارنجی که با باد روی زمین راه می رود، قدم بردارد و از کنار بطری های خالی و بی صاحب آب معدنی که رها شده اند تا گند بزنند به طبیعت، بگذرد و با دیدن جاهای آشنا خاطرات روزهای نه چندان دور را زنده کند؛ همان شنبه روز، یک روز بعد از کنکور ریاضی با دوست هایی که امروز هیچ نشانی ازشان نیست، آمده بود این جا و آب بازی کرده بود در گرمای تیر و کلی خندیده بود و وقتی مرور خاطره ها تمام شد، به صدای وز وز حرکت تله کابین روی سیم های سیاه کلفت گوش کند و در جواب خانم میانسالی که می پرسد: این همه آدم، چرا تنها آمده ای؟ فقط لبخند بزند و به مردی که می گوید: خانم چرا این جا سیگار؟ بگوید کیفش بیشتر است و پشت به آفتاب بنشیند کتاب بخواند و لجش بگیرد که چرا نمی تواند موهایش را به دست باد بسپارد تا هر جا که می خواهد ببردشان و خوب به همه چیز دقت کند برای ثبت جاودان همه لحظه های خوش که خیلی به درد روزهای غم انگیز می خورند.

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 13:37 توسط سارا امت علی |
نامه ای که هرگز خوانده نمی شود

عزیزم، دوست بهترین روزهای کودکی ام؛

من این «تاج کاغذین» را ترجیح می دهم، حتی اگر بوگرفته باشد، حتی اگر بوی تعفن آن خودم را خفه کند.

می دانم راهی که برگزیده ام، سنگلاخ است و صعب العبور و پر از حفره های عمیق ترس و وهم و تنهایی، پر از لحظه های سراسر اشک. رنج آن را با تمام یاخته های تنم حس کرده ام و درد کشیده ام و می دانم که بیش از اینها در انتظارم است اما این راه را به راه تو و به گلی که تو به گیسویت زدی و مادرم به گیسویش زده بود و مادران مادرانم به گیسویشان زده بودند، ترجیح می دهم.

می گویی انتخاب من، ایده آلی بیمارگونه است و برای زنانی خوب است که قرن ها مردسالاری را بر گرده هایشان حمل نمی کنند. می گویی در این سرزمین شیوه مادران ما و همه زنانی که خود را برای زیستن محتاج نشان می داند، بهتر جواب می دهد، امن تر است و من تنها نگاهت می کنم و نمی گویم حاضر نیستم زندگی را با همه تجربه های تلخ و شیرینش بدهم و به جایش آن پروانه قشنگ جواهرنشان را روی انگشتانم ببینم. 

می گویی این مردانند که باید بار زندگی را به دوش کشند، وگرنه تعادل ترازوی زندگی ایرانی به هم می ریزد. آنقدر برای حفظ تعادل زندگی ات نقشه کشیده ای که فقط نگاهت می کنم و نمی گویم من تشنه به هم زدن تعادل این زندگی ام، تشنه به هم زدن تعادلی هستم که زندگی مادرم و مادر مادرم و هزاران هزار مادر شرقی دیگر را از آنها گرفت و به جایش النگوهای زرد دستشان کرد و آرزوهای رنگی شان را به هزارتوی ناپیدای قلبشان راند، تا آنجا که زن بودن و انسان بودن و حق داشتن و زندگی کردن یادشان رفت و تنها صدای کاسه، بشقاب های مطبخ را شنیدند.

می گویی بار زندگی را واگذار و راحت تر زندگی کن، می گویی این همه کار نکن، می گویی این همه دست به زانوی خودت نگذار اما زندگی برای من در همین تلاش ها خلاصه می شود، می خواهم تمام این تصورات پوسیده را از ذهن تو و ذهن تمام زنانی که مثل تو فکر می کنند پاک کنم، حتی اگر به قیمت خفه شدنم از بوی تعفن تاج کاغذین روی سرم تمام شود.

نه عزیز دلم، من «سحر ماه» را به آسایش «ایمان گله» نمی فروشم، نمی فروشم.

پ.ن:

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟

........

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای، این نیمه را تمام نکرد

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دوپایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی برد ....  (فروغ فرخزاد، وهم سبز)

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 13:50 توسط سارا امت علی |
چقدر خوب است.....

 

چقدر خوب است که آدم صبح دوش بگیرد، بعد ناخن هایش را مانیکور کند، آرایش کند، بعد لباس هایش را بپوشد، شال قهوه ای و فیروزه ای را که تازه برای تولدش هدیه گرفته سرش کند و هوا هم آفتابی باشد و بزند از خانه بیرون، به جاهایی که دوستشان دارد و در و دیوارشان پر از خاطره ها و یادهای خوش است، سربکشد و بی خیال بی جواب ماندن اس ام اس ها و بی پاسخ ماندن تلفن هایش، هی ماتیک آجری اش را تجدید کند و هی آدم هایی را ببیند که دوستشان دارد و یک چیزبرگر گیاهی بخورد وقتی کنار دوستانش نشسته و هی سیگار بکشد و بلند بلند بخندد و از خاطره های خوب بگوید و حکایت آدم های شیش و هشت را بشنود و با شنیدن قصه اسلامیک رپابلیک آف ایران هرهر کند و تند و تند عکس بگیرد و وقتی که سردش شد یک چای داغ بخورد و به خاطر خنده های بلند دوستانش که کافه را به هم ریخته اند هی از آقای امامی عذربخواهد و خنده های گشاد و کشدار تحویلش دهد و با همه وجودش لحظه های کمیاب شادمانی را ببلعد و از حافظه اش التماس کند که همه چیز را درست همانطور که هست ضبط کند تا بماند برای روزهای بعد، وقتی هیچ چیز برای شادمانی ندارد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 8:52 توسط سارا امت علی |
چقدر ناتوانی

 

"خانم باربر نمی خوای؟"

چشم هایش سبز سبز بود و مژه هایش پرپشت و سیاه، پوستش گندم گون بود و موهای لخت خرمایی رنگش پیشانی بلندش را پوشانده بود.

با سر اشاره کردم که بیا، کیسه های سنگین میوه را که انگشتانم را درد می آورد و رویشان ردی کبود انداخته بود، گذاشتم روی زمین. تند و تند گره شان زد و گذاشت توی چرخ دستی زهوار دررفته سیاهش که هر آن منتظر بودم چرخ هایش جدا شود و قل بخورد سمت سراشیبی جوب کنار خیابان.

مشیر بود، 12 ساله، اینجا به دنیا آمده بود، لابد در یکی از بیمارستان های کر و کثیف تهران، اما مادر و پدرش افغان بودند. دست هایش اما 12 ساله نبود، پیر بود، خیلی پیر، خشک بود، پر از شیار بود و بند انگشت هایش پینه بسته بود، کلفت شده بود.

پرسیدم درس می خوانی؟ چشم های قشنگش را دزدید و سر تکان داد که یعنی "نه"

پرسیدم چرا؟ نگاهم نمی کرد "باید خرج خانه را بدهم"

پرسیدم اصلا سواد داری؟ هنوز نگاهم نمی کرد، سر تکان داد که باز هم یعنی "نه"

دیگر نگاهم نکرد، دیگر چشم های سبز و مژه های سیاهش را ندیدم.

چقدر ناتوان بودم، چقدر ناتوان و او چقدر ناتوان تر از من است که نمی تواند همه بچه های بیچاره را خوشبخت کند، حداقل فقط بچه ها را.....

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 13:4 توسط سارا امت علی |
تنهایی
شب جاودان است

و مهر آتشین خروشان

گاه پس می زندش

گاهی

و تنهایی طلوع می کند

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 20:47 توسط سارا امت علی |
 

خسته ام از این همه کارهای مهم و تصمیم های مهم و فکر کردن به رابطه های مهم. از این که بزرگ شده ام، خسته ام، از این که نمی توانم بی خیال همه چیز باشم، خسته ام از این همه سبک سنگین کردن زندگی، خسته ام از این همه دو دو تا چهارتا کردن ها، خسته ام از این همه زندگی را جدی گرفتن. خسته ام از نامه هایی که می رسند و باید برای جواب دادنشان کلی فکر کنم و کلی به گذشته رجوع کنم و به احساسم رجوع کنم و بسنجم همه چیز را، از این همه تلاش برای ترسیم آینده خسته ام، از این همه هراس زندگی خسته ام، از این همه دلشوره برای زیستن، از این همه مراقبت، از این همه فکر کردن درباره ادامه راه خسته ام، خسته، خسته، خسته......

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 20:28 توسط سارا امت علی |
"ارتقای جایگاه رسانه، تعمیق اخلاق حرفه روزنامه نگاری"

شعار نمایشگاه و جشنواره مطبوعات امسال است، لطیفه بامزه ای است، فقط نمی دانم برای سوزاندن باسن روزنامه نویس ها تعیین شده یا برای تثبیت گوش های مخملین این طیف مزدور نان به نرخ روز خور بنده استعمار جهانی.

نه برادر جان، جایگاه رسانه با بستن پنج، شش روزنامه طی حدود چهار ماه ارتقا پیدا نمی کند، برای تحقق این شعار قشنگ، یک فکر اساسی کنید.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت 22:32 توسط سارا امت علی |
بدم، اصلا خوب نيستم
و حتي نمي‌توانم بگويم "بدم، اين روزها اصلا خوب نيستم" وقتي با همان لحن بي‌تفاوت مي‌پرسي "تو چطوري؟" و همين كه دارم مي‌گويم "اي، بد نيستم" دارم فكر مي‌كنم كه چقدر حالم بد است و چقدر دوست دارم كنارت باشم و برايت از حالم بگويم و تو نيستي، هيچ وقت نيستي، هيچ وقت نبوده‌اي و من فكر مي‌كردم هستي، بوده‌اي و گاه چقدر احمق مي‌شوم و چقدر با تمام وجود دوست دارم احمق بمانم در برابر تو، در آرزوي بودن كنار تو .....
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 15:31 توسط سارا امت علی |