عادتم این بود که بعد از بستن صفحه _که در روزنامه کلمه سبز شق القمر بود_ چای داغ را بگیرم دستم و بایستم پشت پنجره ای که مشرف بود به میدان هفت تیر، و تا چای خنک شود، به رفت و آمد آدم ها و ماشین ها که خیلی هم با هم تفاوت نداشتند، نگاه کنم و چای بنوشم.
«چقدر شهر ملتهب است» حرکت آدم ها و ماشین ها، شکل شهر و اتفاقات کوچک و ناپیدایی که لابه لای این حرکت ها رخ می داد، شهر را در نظرم نگران و ملتهب جلوه می داد، حسی درونم می گفت روزهای خوبی در انتظارمان نیست، هرچند صدایی کور و آهسته بود و من مدام به جاهای دورتری سوقش می دادم. یک بار دیگر گفتم: «چقدر شهر ملتهب است» و داشتم نشانه های التهاب را برای بچه ها شرح می دادم که سر و کله عده ای بر سنگفرش مرکزی میدان هفت تیر، درست کنار مترو پیدا شد. تجهیزاتشان را که چند تا میز سفید پلاستیکی و چند لپ تاپ و مقداری بروشور و پوستر بود، پهن کردند و سرگرم چیدن صحنه شدند. هنوز معلوم نبود حکایت چیست تا اینکه بنر بزرگی با عکس احمدی نژاد از درخت آویزان شد و فهمیدیم دوستان از ستاد مردمی حامیان احمدی نژاد آمده اند میانه میدان.
همه بچه ها به چشم بر هم زدنی خبر شدند و در سرکشی از پنجره های طبقه چهارم روزنامه از هم پیشی می گرفتند که خبر رسید باید برای تهیه یک گزارش راهی میدان شویم.
وقتی رسیدیم مردم کم کم داشتند جمع می شدند، این چنین حضور تبلیغاتی در خیابان، در بعداز ظهر یک روز عادی جلب توجه می کرد و مردم را وامی داشت به تجسس. عکاس روزنامه شروع کرد به عکاسی و ما هم گفت و گو با دوستان ستاد مردمی را شروع کردیم که ناگهان شاخک هایشان تیز شد و طبق معمول احساس خطر کردند و خواستند از میانه میدان بیرونمان کنند که ما کارت های خبرنگاری را مثل نشان می تی کمان رو کردیم، _غافل از خوابی که دوستان برای آینده همه مان دیده اند_ و از آنها مجوز تجمع خیابانی خواستیم که بحث آزادی را به میان کشیدند و در جواب سوالهایمان که چرا به ستادهای موسوی و کروبی در روز روشن حمله می شود اما شما بی مجوز وسط میدان برای دکترتان تبلیغ می کنید؟ سیاست کی بود، کی بود ما نبودیم را در پیش گرفتند. آن روزها روباه صفتانه می خواستند خیلی مهربان باشند و نقش بازی می کردند حرفه ای تر از هزار بازیگر دوره دیده، این بود که شروع کردند به توضیح و تشریح مواضع و اهدافشان و ادای آدم های بالغ سیاسی را درآوردند، می خواستند با چند دلیل ساده مردم را متقاعد کنند که سه کاندیدای دیگر موجوداتی خطرناکند و احمدی نژاد نجات دهنده ابناء بشر.
بی خیال ما شدند و گذاشتند برای گزارشمان ماده خام جمع کنیم، در عوض رفتند سراغ عابران و خواستند بکشانندشان میان گود بحث و جدل و متقاعدسازی. بحث های داغی در گرفته بود، خانمی با حرارت بسیار از احمدی نژاد و سیاست هایش دفاع می کرد، شده بود داعیه دار حق و آزادی و از سیاست های بین المللی دولت نهم دفاع می کرد، یکی از وسط جمع داد زد که ما گرسنه ایم چرا این آقا هی سنگ لبنان و فلسطین را به سینه می زند؟ خانم گفت: «باید بین ما و اسراییل فاصله ای باشد تا اگر خواستند حمله کنند بتوانیم مقاومت کنیم.» آخر سر هم از عبارت «حیاط خلوت ایران» استفاده کرد. پرسشگر بعد من بودم: «خانم جان اگر با این سر و وضع سه ماه پیش توی خیابون قدم می زدی که دوستان گشت ارشاد یک راست می بردنت وزرا که، چرا وقتی درست و حسابی از چیزی اطلاع نداری ازش دفاع می کنی، این آقا همون کسیه که پای خیلی از دخترهای سیزده چهارده ساله رو به بازداشتگاه باز کرد.» که جواب داد: «نه، گشت ارشاد اصلا به آقای احمدی نژاد مربوط نیست، به نیروی انتظامی مربوطه ، خود آقای احمدی نژاد هم گفته مخالفه این طرحه.»
این جواب را بارها و بارها طی جلسات بحث و بررسی خیابانی قبل از انتخابات از دهان طرفداران احمدی نژاد شنیدم و مطمئن شدم اعضای این ستادهای مردمی جایی آموزش می بینند، جایی که نبض جامعه را در دست دارد، جایی که با پرسش های جامعه آشناست و خوب می داند این توده های معترض و ناراضی را چطور می شود با پاسخ های ساده، فریب داد. وقتی در جوابش برای او و چند نفری که دورش جمع شده بودند، توضیح دادم نیروی انتظامی در واقع مجری طرح امنیت اجتماعی است که در شورای عالی انقلاب فرهنگی مصوب و به آن ابلاغ شده و رییس این شورا هم شخص رییس جمهور است، بساط سفسطه را پهن کرد و بحث را به آن جا برد که: «افرادی مثل تو می خواهید بی بند و بار زندگی کنید و طبیعتا اسلام نمی گذارد که شما هرکاری می خواهید بکنید.» این هم جوابی بود که لابد از سوی آمران به آنها آموزش داده شده بود.
